![]() |
![]() |
|
| غزل امروز |
|
شعر طنز وقتی همه لبخند سیاسی داریم هر ثانیه ترفند سیاسی داریم از بس که کلاس کار بالا رفته در خانه خود بند سیاسی داریم هی خاک به روی ان شان می ریزم یعنی همه جا گند سیاسی داریم یک روز اگر دشمن مان حمله کند در مرز پدافند سیاسی داریم لیلا شده ،معشوقه ی ترشیده ی ما معشوقه و پیوند سیاسی داریم هر چند که پول و پارتی شرط بقاست هر ثانیه یک پند سیاسی داریم ما با اجل و حضرت شیطان حتی یک عمر زد و بند سیاسی داریم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
از روی همین سکه از موزه بزن بیرون
یک عمر نمی خواهم یک روزه بزن بیرون زرتشت بگو در ما اواز بخواند باز از رنگ و ریا از این صد دوزه بزن بیرون در برگ گل نارنج زن ها همه خوابیدند از کالبدت برخیز :نوروزه بزن بیرون اوراد بخوان از نو تا صلح زمان باشی تا شکل مبدل هست - دریوزه بزن بیرون در کوزه هرانچه هست یک روز تراویداست ای غیرت ساسانس از کوزه بزن بیرون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
تا رشد هارمونی این خرده جنگ هاست دنیا پر از اپیدمی تلخ تفنگ هاست ماهی که جز به دسترس افسانه ها نبود حالا محل بازی بچه پلنگ هاست وقتی دو لول روسی بابا بزرگ مرد گفتند که تولد آواز و چنگ هاست پایان بمب خوشه ای امضا زدند و باز میراژ روس قاتل الاکلنگ هاست قابیل ها سفید - و هابیل ها سیاه دنیای تلخ ما پر از این جور رنگ هاست آپارتاید ها جهشی رشد می کنند کاکا سیاه ها هدف خوب سنگ هاست حوای من به سیب بهشت اعتنا نکن! دنیا هنوز سهم همان چشم تنگ هست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
در آستین زرد جنگل دشنه هایی هست که بالا -به زودی میرود بالا انگار خون در گردش رگ های سروی سوخته با بی وجودی می رود بالا اول درختان روی پاهای بریده ایستاده تا که مثل مرد می میرند بعدا شکوه و ارزش تابوت هائی از جسد های عمودی می رود بالا کوه استعاره جنگل و سرو استعاره : دشنه هامان در غلاف استعاره ماند در شعر های لوکس ما استعاره های گنگ یادبودی می رود بالا از دوره ساسانیان تا سلسله های تماما وحشی این گیسوان مست دستان عاشق ماهی آزاد خواهد شد در اغوش رودی می رود بالا هر دم گلوی واژه ای بر سنگ فرش این خیابانهای ساکت ذبح خواهد شد هر لحظه از خاکستر بی سانسور ققنوس ما دارد سرودی می رود بالا اما دراین تصویر های ذهنی بی قید ایمانی شراب الوده خواهم شد در آستین زرد جنگل دشنه هایی هست که بالا -به زودی میرود بالا
با سیب قشنگ بی دلیل افتادی از جاذبه نگاه ایل افتادی اینقدر نگیر هی خودت را ای عشق انگار که از دماغ فیل افتادی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
یک قطره باران برای رویش گل های روی دامنت کافیست وقتی نگاهم می کنی اشکی درون پلک های روشنت کافیست- تا جاده های بی حساب دیگری را پیش پایم ریخته باشند تا غربتی دیگر نشان خاک دامنگیری از عطر تنت کافیست پشت تمام تمبر های یادبودی روسری آبی ات وا بود یک آسمان بابونه های مشکی ِدر خلوت بوئیدنت کافیست با پیله هائی دور تا دور تن من می تنی پروانه خواهم شد بی شک شکوه ِساده ی در گیسو ِ لمسیدنت کافیست من رود های سرکش بسیاری از این گونه های ترد کم دارم یا نم نم باران برای رویش گل های روی دامنت کافیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
خورشید محو گیسو بالا بلند تان افتاده تا نسیم به دست کمند تان لب های طعم نیشکر باغ های شرق هی - آب شد که روی لبم باز قند تان یا چشمه هائی از سبلان دستبند تان انگار رستخیز گیاهان نگاه توست دف می زند کسی : غزل از پشت خنده تان آدم شدم- شدم شب شبنم سکوت و سیب از کائنات تا که چه باشد پسند تان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
ما را در این اتاق دو تخته دو دل کشید رقصید تا دهان خدا را به گل کشید با سینی از کجای در بسته آمدی؟! من را اسیر عطر زن و چای هل کشید باروت نم کشیده ی چشمان قهوه ایش آ تش به جای خالی ما در سجل کشید از بس که من دهان به دهان با خدا شدم در این نبرد قصه ی ما به دوئل کشید چشماش مثل ابر بهاری که می شدند: یک عالمه ستاره درون هتل کشید امشب ،شب عروس کشان غزل شده مادر میان شعرمن آمد -و کل کشید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
من را ببخش شاعر و کم رو و ساده ام مثل غزل به طبع شما حال داده ام یک پانتومیم مبهم خوشبخت بی خیال تلخ است -پشت پرده ی روی گشاده ام اینگونه سیب و ساکت اگر تجزیه شوم در چشم هات می رود آخر براده ام یک لحظه است رفتن - تا شرق درد هام شیطان شده ست قسمت پای پیاده ام در مسلخی که ساخته ی دست عشق بود با یک کفن در آتش خود ایستاده ام هی راه می روم که بفهمم کیم؟ چیم؟ این من که تا هنوز در آغاز جاده ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
از رفتن زیر برف حالی تان نیست این حادثه ی شگرف -حالی تان نیست هی حرف زدم بلکه عروسم باشی اما نه شما که حرف حالی تان نیست
می خواهم اینکه تا همیشه شاعرت باشم تو مال من باشی و من در خاطرت باشم قطعن خدا هم سیب را از شک می اندازد وقتی بهشتی در نگاه آخرت باشم از من اگر تنها درختی بی ثمر باقی ست اما می ارزد سایه ای روی سرت باشم چیزی به جز رویای تو در دست و بالم نیست فرصت بده تا لااقل شعر آورت باشم می شد سکوت چار راه احمدی باشی تا روی خط با مداد - عابرت باشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
اسم تو دائم بر زبانم با شد اما سکته بریزد در بیانم/ با شد اما در روسری آبی ات گل دسته کردی! تا عطر آن در آسمانم باشد اما من زیر نور چشم تو راحت ترم نه وقتی که پلکت سایبانم باشد اما گنجشک های سینه ات غمگین نشستند این حس درون من گمانم باشد اما غربت همیشه جاده می ریزد به پایم اما تو می خواهی بمانم/ باشد اما... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
منصور علیمرادی رودبار زمین آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|